بم در چله نشست..

 سلام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يه مدت پيدام نبود !! شما بذارين به پاي مشكلات فني ! البته تو اين مدت سري به ْ هلوع  ْ مي زدم . ( هنر مي كردم ، نه ؟! ) با اين كار حداقل تونستم بفهمم كه كي نگران حال منه ! خوب شايد ۹۵٪ از اونايي كه انتظار داشتم نبودم براشون سئوال ايجاد كنه ، نه تنها ايجاد نكرد كه حتي از دور هم به نظاره دور افتادنم هم ننشستند .. !!

فعلاً از اين گله گذاري بگذريم .. هر چند محبت ها و منت هاي دوستان عزيزي چون ساراي خوش قلب ، ونوس مهربانم كه از آنسوي ساحل ها همواره عنايت خاصي به من داشته و بيدل عزيزم که من او را دلدار می دانم و يوسف و يلدا ، برادر و خواهر صميمی و نيز دختر مشرق خوش فکر و بيتاب خوش بيانم که قلباْ ارادت خاصی بدانها دارم  ..  را تا عمر دارم فراموش نخواهم كرد  ..

×××××××××××××××

.. چهل روز پيش وقتي خبر زلزله بم به گوش همه هموطنان رسيد ، غم به دل همه ايراني ها چمپاده زد .. هر كس هم يه جورايي واكنش نشون داد .. عده اي سعي كردند بدنبال مسبب يا مسببين ! واقعه بگردند تا محكومش كنند ، بد و بيراه بگن ، فحش نثارش كنند و از اين جور چيزا  !!

حتي يه روز از وبلاگ يه دوستي كه گه گاهي سري به ما مي زنه ، به وبلاگي راه پيدا كردم كه بدنبال سازماندهي اجتماعي ! و كشف مسببين واقعه بود .. البته يه خورده هم كم ظرفيت بود .. يعني عليرغم اعتقاد به ْ جامعه چند صدايي ْ فقط دوست داشت صداي خودش يا صدايي همنواي با صداي خودش را بشنود !! چرا اين را مي گم ؟ چون از ديدن يادداشت هاي من بر نمي تافت و به حذف اونها اقدام مي كرد !!؟

يادم مي ياد يه بار براش نوشتم :

" اگه نظام ۱۸ تير ۷۸  كوتاه ميامد و امورات را واگذار مي كرد ، ديگه الان كاسه كوزه ها سرش نمي شكست و .. "

××××××××××××××××

چه بسا بمي هايي كه شب زلزله ، بدور از هر جايي ، بدلايلي از بم خارج شدند و زنده موندند .. و چه بسا انسانهايي كه اصلاً بمي نبودن و اون شب به خاطر دعوت به عروسي يا .. وارد بم شدند و در پنجه مرگ گرفتار شدند ..

ناخودآگاه ياد اين داستان افتادم كه شايد اون رو شنيده باشيد :

روزي حضرت سليمان با اصحابش نشسته بودند كه حضرت عزرائيل با اعوانش وارد شدند .. حضرت عزرائيل به محضي كه وارد شد ، نگاه غضبناكي به يكي از ياران سليمان كرد ! او كه از نگاههاي عزرائيل برآشفته بود به نزد سليمان آمد و گفت : يا سليمان ! ملك الموت با بد هيبتي به من نگاه کرد .. نكند قصد جان مرا كرده .. يا سليمان ! تو كه بر همه قواي طبيعت مسخري ، به باد امر كن كه مرا به يك نقطه دوري چون هندوستان ببرد تا از تيررس غضب عزرائيل در امان باشم .. حضرت هم به باد امر كرد تا او را به هندوستان بردند ... سپس سليمان علت نگاههاي غضب آلود عزرائيل را جويا شد . در پاسخ عزرائيل عرض كرد : هنگامي كه بر مجلس شما وارد شدم و فلاني را در اينجا ديدم ، تعجب كردم ! چرا كه در لوح او نوشته شده بود كه در دقايقي ديگر جان او را در هندوستان بگيرم ! .. و حال آنكه او اينجا بود .. با خود انديشيدم كه او چگونه خواهد توانست اين راه طولاني را ظرف چند دقيقه طي كند .. اما از آنجايي كه وعده خدا حق است ، شما وسيله اي گشتيد تا به خواست خودش ، او به هندوستان برسد .. و به محض آنكه به هندوستان رسيد ، ملكي را مامور ستادن جانش كردم و در دم جانش را گرفت ..

×××××××××××××××

.. .. و اذا جا’ اجلهم لايستقدمون و لا يستاخرون .. ..

و هنگامي كه اجل قومي فرا رسد ، ذره اي پس و پيش نخواهد بود

×××××××××××××××××

.. .. و يدرككم الموت ولو كنتم في بروج مشيده .. ..

و مرگ شما را فرا خواهد گرفت ، ولو اينكه در كاخ هاي مستحكم قرار گرفته باشيد

/ 23 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید مجید

و هو العلی. سلام یوسف جان. عرض ادب و ارادت. از اينکه نميتونم سر بزنم شرمنده هستم. عيد سعيد قربان و غدير رو هم تبريک می گم. در پناه مولا. التماس دعا خيلی زياد

ني آوا

سلام. اولين باره به اين بلاگ ميام. متنوع می نويسی. نميدونم نظرت در مورد بلاگ من چيه؟

hedyeh

سلام . ممنون جواب فوق العادهای بود .عالی بود .مخصوصا اون قسمت که از تکليف حرف ميزد ... نميدونم چرا فکر ميکنم يه تکليفی بر دوشمه واون هم پيدا کردن آدمی باشه که بتونم به خاطرش واقعا از همه وجودم مايه بذارم تا خدا نه اون رو بلکه من گناهکارو به پاس کاری که کردم هم نه بلکه به خاطر ذات عزيزی که بهش رسيدم و دارم بهش نگاه ميکنم که هی داره جلو ميره من و ببخشه بعضی وقتا عقب ايستادن و ديدن عزيزی که داره جلو ميره کيف داره .من اون عزيز و پيدا کردم .هر چند بهم ميگن بچم . خام و نپخته واين که رو آينده نميشه اين جوری ريسک کرد ولی من ريسک ميکنم چون هدفم خداييش بد نيست نميخوام خدا رو امتحان کنم ولی هدف پاک بايد نتيجه پاک و پر از خوشبختی داشته باشه اون هم خوشبختی که در فکر منه ...ولی افسوس که هر چه لايق دخترهايی هست که من قبولشون ندارم از طرف نزديکترين عزيزم به من نسبت داده ميشه .. ولش کنيد اين و گفتم که بگم مشغله من از تناقضهای اين دنياست که بعضی وقتا خيلی

hedyeh

من و تا پای بد بودن ميکشونه و هی اين ور اون ور ميندازه .من به عزيزم رسيدم .به صورتی که عجيب بود و يک خروار مشکلات و فشار بر سرم ريخت . همه اين ها برای اين بود که دوباره هدفم به ياد خودم بياد و شما هم بدونيد اکثر نوشته هام به چه دليلی نوشته شده .علت ننوشتنم کمبود فوق العاده اعتماد به نفسه هر چند عزيزم ميگه تو خيلی سخت گيری ولی ميدونم با اينکه دارم آب ميشم ولی بايد به قانون زندگی برسم و نوشته های شما باعث ميشه فکر کنم در مورد عقايد و احوال دنيا به ثباتی برای خودتون رسيديد و اين قابل تحسينه . آدرس صفحه عزيز من هر چند خيلی وقته توش چيزی ننوشته اينه : abitarazabi.persianblog.ir نوشته هاشو بخونيد ممنون ميشم ما را مورد توجه خودتون قرار دهيد. ميدونم خيلی حرف زدم ببخشيد واقعا شرمنده .ما رو دعا کنيد . راستی يه جمله که تو خوابم به من گفتن از حضرت علی است:اگر به من اجازه دهد که او را با حرس بيافرينم گويی خود را دوباره آفريده ام . البته جملش يه جورايی ثقيل بود ولی تقريبا همين بود . يا حق.گفتم اين جمله رو شايد تکليفی بوده در بازگوييش

بي دل

سلام يوسف عزيز....عقل از مرگ مي گويد و عشق حياتي جاودانه را نويد مي دهد و نقطه تلاقي اين دو ديدگاه مرگ جسم است و حيات جان. مگر نه اين است كه حقيقت أدمي همان روح اوست..... ما زبالييم و بالا مي رويم ... ما زدرياييم و دريا مي رويم.. راستي عيدت هم مبارك باشه...

fatima

سلام ممنون که سر زديد خوب درسته که هر فردی می ميره ولی اين ديليل نميشه کوتاهي هامونو اين مدلی توجيه کنيم شايد اون فرد در هر صورت بميره ولی خيلی ها بايد اون دنيا جوابگوي کوتاهيشون باشند مثله اينه که با يکی تصادف کنی و مقصر باشی ولی اگه اون بخاطر اين حادثه بميره بگی مرگ حقه! موفق باشيد يا حق

بیتاب

ندوزی چوحیوان نظربرگیاه-بیابی اگرلذت اشک وآه-ممنون که آمدی-دوستت داریم وباهرحضورت جان تازه ای دل خسته مان می گیرد...یاحق

asal bano( elham

سلام : ممنون که باز هم به من سذ زدی همان طور که ميبينی من هم کم به نت سر ميزنم و باز هم کسی حالی از ما نمی پرسد .......در هر صورت مطلب اين بار هم مثل هميشه جالب بود اميدوارم هميشه سالم و شاداب باشی و هيچوقت تلخی زندگی و نچشی بای

zahra

سلام... اولا ممنونم که سر زدين... دوما چرا ربطی نداشت؟؟؟.... من متوجه منظورتون نشدم... هلوع يعنی چی راستی؟ .... مطلبتون در مورد داستان حضرت سليمان خيلی جالب بود... نشنيده بودم...فعلا ... يا علی

hplnd

سلام يوسف عزيز -دعا کن .نبودنم را به حساب نخواستنم نگذار .دعا کن که در اين آشفته بازار زور وزر وتزوير بتوانم کار درست را در زمان درست ومکان درست انجام بدهم.