هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

 

دو روز قبل از سالروز جنگ ۸ ساله ايران يعنی در تاريخ  ۲۹/۶/۸۳ ، " بهزاد سپهر " شاعر دفاع مقدس در بیمارستان عیوض زاده تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد .

شايد خيلی ها مثل من ! اونو نشناسند  ؛  اما دريغ است از يادی که از اين دردآشنای زمانه کشور ما نداشته باشيم .

او در آخرین لحظات زندگی اش به خبرنگار گفته بود : هر کس شعرهای مرا شنیده ، از خدا بخواهد کوله بار آخرت مرا سرشار کند ... متن خبر رو اينجا ببينيد .

يکی از شعرهای اين شاعر مغفور رو براتون گذاشتم تا با خوندنش روحش رو شاد کنيد .

اتل متل یه بابا    که اون قدیم قدیما   حسرتشو می خوردن    تمامی بچه ها

اتل متل یه دختر    دردونه باباش بود     بابا هرجا که می رفت      دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود    بابا عاشق اون بود    به گفته بچه ها    بابا چه مهربون بود 

یه روز آفتابی     بابا تنها گذاشتش    عازم جبهه ها شد     دخترو جا گذاشت
 
چه روزای سختی بود   اون روزای جدایی    چه سالهای بدی بود   ایام بی بابایی

چه لحظه سختی بود  اون لحظه رفتنش   ولی بدتر ازاون بود   لحظه برگشتنش

هنوز یادش نرفته      نشون به اون نشونه      اون که خودش رفته بود     آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد   بابا فقط نگاش کرد   ادای احترام کرد     بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا رو   سرمه توچشاش کرد   بابا جونو بغل زد   بابا فقط نگاش کرد 

زهرا براش زبون ریخت   دو صد دفعه صداش کرد   پیش چشاش ضجه زد    بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا     یه مرد بی ادعا   براش دل می سوزونن   تمامی بچه ها  

زهرا به فکرباباست   بابا توفکر زهرا   گاهی به فکر دیروز     گاهی به فکر فردا

یه روز می گفت که خیلی       براش آرزو داره      ولی حالا دخترش    زیرش ، لگن می ذاره

یه روز می گفت : دوس دارم     عروسیتو ببینم     ولی حالا دخترش      می گه به پات می شینم

می گفت : برات بهترین      عروسی رو می گیرم     ولی حالا می شنوه       تا خوب نشی نمی رم

وقت غذا که میشه      سرنگ رو بر می داره     یک زرده تخم مرغ     توی سرنگ می ذاره

گوشه ی لپ بابا    سرنگ رو می فشاره    برای اشک چشمش     هی بهونه میاره 

"غصه نخور بابا جون    اشکم مال پیازه"    بابا با چشماش میگه :     خدا برات بسازه

هر شب وقتی بابا رو       می خوابونه توی جاش      با کلی اندوه و غم       می ره سرکتاباش

" حافظ" رو برمی داره     راه گلوش می گیره    قسم می ده حافظو     " خواجه ! " بابام نمیره ...

دو چشمشو می بنده    خدا خدا  می کنه      با آهی از ته دل      حافظو وا می کنه

فال و شاهد فالو    به یک نظر می بینه     نمی خونه ، چرا که     هر شب جواب همینه

اون شب که از خستگی     گرسنه خوابیده بود    نیمه شبی  ، چه خواب      قشنگی رو دیده بود

تو خواب دیدش تو یک باغ     تو یک باغ پر از گل     پر از گل و شقایق     میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق      یه خرده اون طرف تر     میان دشت و صحرا    جایی از اینجا بهتر ...

بابا سوار اسبه   مگه میشه محاله ...      بابا به آسمون رفت      تا پشت یک در رسید ...

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳۸۳