هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

 

دو تا مطلب جداگانه رو با هم می يارم .. شما ربطش رو پيدا کنين ^ ^

( اول )

جاتون خالی ؛ دهه آخر شهریور دسته جمعی شمال بودیم . واقعا صفا داشت طبیعت زیبای سه هزار و .. واقعا جاتون خالی بود .

بعد از چند شب اقامت رفتم برای دیدن یکی از دوستان دوران نوجوانی و جوانی ؛ که حالا رئیس شعبه مرکزی یکی از بانکهای شهرستان رشت شده بود .

چند سالی بود محمد رو ندیده بودم .. و خانواده اش رو .. و دخترش سحر رو ..

خونه شخصی بزرگی داشتند ؛ دو طبقه و شیک ..

الغرض ؛ همسرش - که خانمی تازه بدوران رسیده کامل بود ! - در سجایای خانه اشان ! این جمله را هم ! اضافه کرد که « کابینت های خونه امون رو سفارش دادیم از تهران آوردند ! »

و .. ..

یادم به بعضی از ما ! تهرانی ها افتاد که دل خوش می کنیم به اینکه « سرویس و شیرآلات خونه امون رو از ایتالیا آوردند ! .. »

می گم : لابد اون شهرستانی استان گیلان ، چه می دونم ، مثلا لنگرودی می گه « جهیزیه عروسمون رو از رشت خریدیم ! .. » یا اون چمخاله ای - بخش ساحلی لنگرود - می گه « بشقاب های ملامین مون رو از لنگرود خریدیم ! ..» ..

راستی ایتالیایی ها !!؟ اونها زندگی اشون رو از کجا سرویس می کنند ؟

( دوم )

اخیرا ایمیلی داشتم از یکی از دوستان اینترنتی ام که مدتهاست با خانواده خود مقیم آمریکاست .

ایشون - که از بردن نامشون معذورم - شهریور امسال را اومده بودند ایران .. و شاید پس از بازگشت به امریکا بود که مشاهدات و احساسات خود را از سفرش اینگونه برای من بازگو کرد .

« شنیده بودم در آسمان تهران هیچ ستاره ای بچشم نمی خورد . شنیده بودم که حجم تاریکی اطراف زیاد شده است . شنیده بودم که غبارها و آلودگی ها بس زیاد شده اند و تنفس کار سختی است . شنیده بودم که ماه در آسمان بندرت دیده می شود .. لیکن ، دیشب که چشم به آسمان دوخته بودم ، اولین ستاره .. و دومین .. و هر چقدر که بیشتر چشم می چرخاندم تعدادشان بیشتر می شد ..

آری ؛ انتظار من از آسمان گویی زیاد بود ؛ اما بودند ستارگان .. و چه زیبا می درخشیدند ..

شاید تعداد ستارگان در مقابل عظمت آسمان اندک بود ، اما درخشش آنها جلوه ای داشت که حجم تاریکی های اطراف را از یادم می برد .

شاید همان چندین ستاره برای من بس بود تا نور امید در چشمانم باز گردند ..

شاید همان چندین ستاره برای غبطه خوردنم ، برای پروازم .. و برای پرشم از این خاک به سوی آسمان کافی بود ..

آری ؛ اینجا - در امریکا - نگاهها برایم غریب است و من نیز غریبه .. اما آن سان که غریبه ترینی .. آن زمان که صدایی آشنا و نگاه آشنایی نیست ، " او " ست که نگاه آشنای تو می شود و " او " ست که کلام آشنایی تو می شود ..

و شاید زندگی دور از وطن و در دیار غرب بود که اکنون نه کافی شاپ ها و نه رستوران ها و نه مردمان و مفازهای لوکس و .. دیگر برایم درخششی ندارد و در جایی که اکثریت دوست دارند خود را به نوعی .. و لفظی .. و عنوانی غربی بدانند ، من بدنبال ایرانم و فرهنگم و مذهبم ..و آنچه که این سالها در عمق جان من بود بودم .. و حال آنکه نمی یافتمش .

شاید برای این بود که در بهشت زهرا اشگ می بارید ، زیرا که آنجا بوی تمامی عزیزانم را می داد .. بوی چمران را .. و بوی تمامی آنانی که برای عشق به این مرز و بوم رفتند .. و چه عاشق هم رفتند ..

شاید این غرب بود که باعث شد تا کوچه های تنگ و تاریک ناصاف تهران را و آن معماری ظریف آتشکده یزد را هیچگاه از دل بیرون نکنم ..

و شاید این غرب بود که به من آموخت که اینجا هم هستند درختانی که زعشق " او " با باد می رقصند .. »

**********************************************

با تشکر از دوست خوبم که اجازه داد تا گوشه هایی از نامه اش را اینجا برای شما بیاورم .

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸۳