هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

چرا گوشات درازه ؟؟


وقتي يه شير با يه قزويني دوست ميشه ….؟

××××××××××××××××××××××
مي گن ….يه روز سلطان جنگل به يه قزويني برمي خوره و ازش خوشش مي ياد و باهاش

دوست مي شه …

يه روز تو عالم رفاقت برميگرده و به قزوينيه مي گه :


از امروز تو جانشين من توي اين جنگلي …

و همه حيوانات جنگل رو جمع مي كنه و به اونا مي گه : اين آدم از امروز جانشين من توي اين

جنگله .. .. حكمش حكم منه .. .. هر چه اون خواست بايد اجرا بشه .. .. در غير اينصورت ، با

من طرفيد .. ..

آقا ، داستان حكمراني قزوينيه از اينجا شروع شد .. .. ..

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

از بين حيوناي جنگل ، قزوينيه ، علاقه خاصي ! به روباهه پيدا كرد .

چپ مي رفت ، راست مي رفت ، به روباهه گير مي داد .. .. كه چي .. ..

“ چرا گوشات درازه ” ؟؟ .. .. و ميگفت حالا كه گوشات درازه پس ( .. .. .. )!!

روباه پس از مدتي از دست اين آدمه به تنگ اومده بود . از طرفي خودش را باهوش ترين و زيرك

ترين حيوون جنگل مي دونست و از طرفي نمي تونست بپذيره كه يكي بياد و مخ شير رو زمين

بزنه و تو دلش جا واكنه

و از همه اينا بدتر .. .. چپ و راست به بهانه اينكه « گوشاش درازه »

بهش گير بده و .. .. بعله .. ..

چاره كار رو در اين ديد كه بياد پيش شيره و شكايت قزوينيه رو

پيش شيره بكنه .. .. به شير گفت :

قربانتان گردم ! امر شما مطاع است ، ولي نمي دانم چه گناهي كرده ام كه اين بابا هي به من

گير ميده و همش هم مي گه : چرا گوشات درازه .. .. و بعد هم .. .. !! خوب ديگه .. ..

شير قزوينيه را صدا كرد و بهش گفت : اين روباه بيچاره چه گناهي كرده كه اينقدر بهش گير مي

دي ؟ .. .. اقلاً اينقدر به گوشاي درازش پيله نكن ! .. .. بابا بهانه ديگه اي .. .. چيز جديدي .. ..

بالاخره نذار كه اين روباهه دوباره بياد پيش من .. .. !!!

قزوينيه گفت : پدري از اين روباهه در بيارم كه اون سرش ناپيدا باشه .. .. روباه رو صدا كرد و

بهش يه هزار تومني داد و گفت : برو و براي من يه بسته سيگار كنت بخر .. .. !

روباهه با خودش گفت : اوخ جون راحت شدم .. .. از بس كه اين آدمه به گوشاي درازم گير مي

داد و ( .. .. ) پريد و رفت با يه بسته سيگار كنتي كه تو دستش بود برگشت و با خودش مي

گفت : ديگه اين بابا رو خلع سلاح كردم .. و ديگه نمي تونه از من آتو بگيره .. وقتي برگشت

، سيگار رو داد و گفت : بفرمائيد قربان .. ..

قزوينيه كه دنبال دليل ديگه اي براي خودش( .. .. ) مي گشت ، گفت :

چرا اين سيگار پايه كوتاهه ؟؟ .. .. يعني .. ..

كه يهو روباهه دستش كرد تو جيبش و گفت : بفرمائيد .. .. اين هم پايه بلند .. .. !!

قزوينيه كه فكرش رو هم نمي كرد ، ديد خلع سلاح شده .. .. فلذا براي اينكه هم ضايع نشده

باشه و هم بهانه اش برقرار باشه ! ، برگشت و گفت :

چرا گوشـــات درازه .. .. ؟؟ .. !!

و به اين ترتيب روز از نو و روزي از نو .. ..

××××××××××××××××××××××××××××××××××

حالا چرا من اين داستان رو با وجود بار غيراخلاقي اش تعريف كردم ؟

برمي گرده به واقعه اي كه دو روز پيش ـ 13 آبان ـ سالگرد اون بود .

دوست دارم استنباط خودتون را از اين داستان با توجه به واقعه 13 آبان

برام بگيد .. .. من هم سعي مي كنم در يادداشت بعديم ، هدفم را از پيوند اين داستان با

واقعه اشغال سفارتخانه آمريكا در 13 آبان 58 براتون بنويسم.

پس تا اون وقت .. ..

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٢