هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

خداحافظ سينما

در پي اكران عمومي فيلم “مزرعه‌ي پدري”، رسول ملاقلي‌پور، طي نامه‌اي كه در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران قرار داد، اعلام كرد “خداحافظ سينما”!.

به گزارش ايسنا، متن كامل نامه‌ي رسول ملاقلي‌پور به شرح ذيل است:

چه حاصل از اينكه كي بودم و چه‌كردم ؟ منتي هم نيست و صد البته كه طلبكار هم نيستم حرف من بماند با تاريخ .
روزگاري نه چندان دور به گوشه‌اي از اين ديار عشق و ميراث تعرضي شده بود . جواناني بودند، مرداني بزرگ، زميني بودند و روحشان آسماني، دوربين عكاسي و سوپرهشت من شرمنده بود از معرفتشان . هر چند كوتاه ولي مردانه زيستن را ديدم و بي‌دليل نيست كه هر روز دورتر و تنهاتر شدم. جرم من ساختن پرواز در شب و دعوت سفر به چزابه براي ديدن نجات‌يافتگان و ملاقات با بانوي عشق خانم هيوا بود.
البته اين جرم كمي نبود همزمان با نمايش تحقيرشان كردند و درگوشي و علني نجوا كردند ، برو، فراموش كن، و اين زمانه را آنطور كه ما ميگوييم ببين. از نگاه مجنون، نسل سوخته را نبين. در همان خوابگردي بمان تا خوابگرد را نسازي، مگر نمي‌بيني با مزرعه پدري اين سرزمين پدريت چه مي‌كنيم؟ اگر راه پيروزي فرهنگي عده‌اي در گروه اين است كه من ديگر فيلم نسازم، به همه دوستداران و ارزش پيشگان و همراهان اين قافله مژده‌ مي‌دهم كه اين پيروزي گواراي‌تان باد.
رسول ملاقلي‌پور ديگر فيلمي نخواهد ساخت تا ...
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد بكام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيالش كشيدم ابلق چشم بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد  

رسول ملاقلي‌پور

*******************************
گفتني است: رسول ملاقلي‌پورچندي پيش، به حذف دو صحنه از فيلم “مزرعه پدري” خود اعتراض كرده بود.

در اين رابطه نظر اين دوست خوش ذوقمون رو هم بخونيد .

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸۳


 

سلام ؛ شايد بايد عذرخواهی کنم از بابت تاخيری که داشتم . اما ..

00 کی گفته که من می خوام برم ؟؟ هان ؟!

 ( اشاره ام به اون دسته از پيام گذاران پست قبلی است که متوجه ريفرنس مطلب ـ که از وبلاگ پسرم بود ـ نشدند ..!! )

( پسرم ـ عليرضا ـ موقتاُ با پرشين بلاگ و اينترنت خداحافظی کرده .. نه من .. !! )

 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸۳


 

.. اين دست خيابون توی يه رنوی دو در زرد قناری ، خودم رو با خوندن يه تکه از روزنامه مشغول کرده بودم .. نمی دونم چند ساعت از اومدنم گذشته بود .. اما اينو می دونستم که تا لحظاتی ديگه فرزندم برای اولين بار چشمش رو به اين دنيا باز می کنه .. فقط يه وقت به خودم اومدم که ديدم معصومه خانم ـ زن همسايه پدری خانمم ـ توی بوق و ترمز ماشين ها خودش رو از اون طرف خيابون به من رساند و .. همينجوری هم داد می زد که .. پسره ، پسره .. مُشتُلُق بده آقا يوسف .. پسره ..

از اون موقع تا حالا بيش از هفده سال می گذره و من تو اين سالها شاهد فراز و نشيب های زندگی اين پاره تنمم ..

بی شک اون هم تو تلاطم های زندگی ام متالم شده .. شايد خيلی فرصت ها را هم از دست داده باشه .. يا حتی من ، ناخواسته ازش دريغ کرده باشم ! .. اما حالا که تو نقطه عطف زندگی اش قرار گرفته ، نمی خوام فرصت هايی رو که براش متصوره براحتی از دست بدم .. يا کاری کنم که خدای ناکرده بواسطه غفلت من ، خودش نتونه اونها رو کسب کنه ..

هرچند زمانه هم مثل هميشه برام تنگه ! .. اما همه همّتم رو گذاشتم تا اون بتونه استارت خوبی برای زندگيش بزنه ..

ميدونم که موعظه و نصيحت مقتضای سن اون نيست و ممکنه نتيجه عکس بده ( و من هم از اين کار بشدت پرهيز دارم ) .. اما ای کاش می تونستم عليرغم آنچه را که او تو چند ماه پيش ، تو آخرين پست وبلاگش آورده بود (۱) به آرزوهای قلبی اش پی ببرم .. ..

حالا بهتر می فهمم سخن اون بزرگترهايی که می گفتند : همه زندگی پدر و مادرها برای آسايش بچه هاست ..

*********************************

( 1 ) : اومدم که یه خداحافظی کنم برم

دیگه می خوام از اینترنت دل بکنم تا برای کنکور درس بخونم . شاید تا سال بعد دیگه نتونم آپ دیت کنم ولی امیدوارم شما از لینکهای آموزشی و آهنگها و سایر لینکها استفاده کنید .

خلاصه ما هم یه 2 سالی مهمون پرشین بلاگ بودیم ولی بلاخره هر اومدنی یه رفتنی داره .

همینجا جا داره از این سایت مفید که زمینه و فضا در اختیار همگان قرار میده تا بتونن مطالب و نظرات خودشون رو از این طریق در اختیار بقیه بذارن تشکر می کنم و همچنین از همه کسانی که تو این مدت من ازشون چیز یاد گرفتم .

اگه شما وبلاگ ندارید من بهتون پیشنهاد می کنم که به جای چت کردن ( که بیشترین وقت مردم تو ایران در اینترنت به خاطر اون هدر میره ) یه وبلاگ درست کنید . زیادم سخت نگیرید . خیلی آسونه ؛ کافیه واردش بشيد بعد با یه کم معلومات میتونيد حتی وبلاگ رو به سایت تبدیل کنید .

خوب بسه دیگه من وقت گیر آوردم عین این آدم بزرگا دارم بقیه رو نصیحت می کنم . شما هم برام دعا کنید . ایشاالله سال بعد دانشگاه قبول بشم به همه شما شیرنی میدم ( قول میدم ) البته به اونایی که در دسترس باشن .

پیش به سوی کنکور

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸۳


 

عزيزا   ! .. مرنج .. و ..

مرنجان .. .. همين . 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸۳