هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

 

زندگی چه کوتاه است ؛

و من چه بســــيار کار دارم ؛

بايد عجله کنم ..

اديسون

**************************************

از وبلاگ بانو

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸۳


پا تو كفش خانم رايس

از ديروز تا حالا تو فكر مصاحبه سركار خانم كاندوليزا رايس با شبكه خبري ان بي سي آمريكا هستم .

نمی دونم چرا تو اين مدت پام از تو كفشش بيرون نيامده .. !

مشاور امنيت ملی كشور ايالات متحده با اشاره به اينكه آمريكا از روش‌هاي مختلف براي اخلال در برنامه‌هاي هسته‌اي ايران استفاده خواهد كرد ، فرموده اند : « رئيس جمهور آمريكا همه ابزارهاي موجود را بررسي خواهد كرد . »

البته ايشان اذعان كرده اند : « ما در حال حاضر دستاوردهاي ديپلماتيك فراواني داريم اما اينها مشكلات بسيار دشواري هستند . » !!!!

شگفتی من بيشتر از اينجاست كه چرا اين از دماغ فيل افتاده ها كه هر روزه آزمايشات مختلف سلاحهای كشتار جمعی را ادامه می دهند و به رخ دنيا هم می كشند ، اينهمه از داشتن فناوری هسته ای ايران واهمه دارند ؟!!

از افاضات جديد ايشون بشنويد كه فرمودند :

 ما از هر وسيله ای برای برهم زدن برنامه های هسته ای ايران استفاده خواهيم کرد .. !

هرگاه به چهره خشمگين ايشان خيره می شم ( البته به چشم خواهر برادری ها ! ) ، ياد جمله قشنگ و مشهور شهيد بهشتی می افتم كه گفته بود :

به آمريكا بگوييد از دست ملت ما عصبانی باش و از اين عصبانيت بمير !

متن خبر را می توانيد اينجا و اينجا ببينيد

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸۳


ميلاد ام الائمه مبارك

ای ذات خـدا را به وجـود تو مبـاهات

در ذات تو جز ذات الهی همگی مات

و اين هم برای مادر گلم بمناسبت روز مادر :

قربان وجودت كه وجودم ز وجودت بوجود آمده است .. مادر  

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸۳


 

بعد از مدتها دوستش رو تو خيابان ديد .. پس از حال و احوال پرسيد :

ـ سابقا هر روز تو را با دختری می ديدم که با هم به پارک و سينما می رفتيد .. اون نامزدت نبود ؟

ـ چرا ما با هم نامزد بوديم ..

ـ لابد الان ميانه اتان بهم خورده که ديگه با هم به سينما و .. نمی رويد ؟

دوستش جواب داد : نه .. حالا ديگه با هم ازدواج کرديم ..

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸۳


علم بهتر است يا ثروت ؟

از بزرگمهر پرسيدند : علم بهتر است يا ثروت ؟

بزرگمهر جواب داد : علم .

به او گفتند : اگر علم بهتر است پس چرا عالمان بسراغ ثروتمندان می روند ، اما ثروتمندان روی به عالمان نمی کنند ؟

بزرگمهر حکيم گفت : اگر دانشمندان به سوی ثروتمندان می روند برای اين است که بواسطه علمی که دارند ارزش ثروت را می دانند ! .. اما اگر ثروتمندان بسراغ عالمان نمی روند ، بواسطه جهل و نداشتن آگاهی آنان است !!

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ امرداد ۱۳۸۳


آخرين يادداشت يه وبلاگ نويس

******** ********* *********


راهی كه در آن گام نهاده‌ام


هر چيز پايانی داره و من نمی‌دونم كه آيا اين نقطه‌ی پايان بلاگ من هست و يا قراره هنوز اين قصه‌ی تكرار و تكرار ادامه پيدا كنه. می‌دونم كه اين روزا خيلی‌ها به خصوص،دوستان از دست تنبلی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و بی‌وفايی‌های من دلگيرند. اما همه اين‌ها دست من نيست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم می‌شه، وقتی تو حتی برای يه راه رفتن جزيی بايد همه قدرت و تمركز و مهارتت رو به كار ببری، آنوقت چطور می‌شه كار ديگه‌ای كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمی كه نمی‌تونه پرواز كنه، اينجا افتادم، از هراس خيلی چيزها قلبم تند تند می‌زنه و نفسم توی سينه حبس می‌شه، اما من چاره‌ای جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالم خوب شه، آنوقت منتظر لحظه‌ی فرار باشم. با خودم می‌گم آيا اون روز می‌ياد؟ آيا من يه بار ديگه، آره فقط يه بار ديگه می‌تونم تو آسمون آبی زندگی پرواز كنم؟ شايدم ديگه پيش نياد. به هر حال من هنوز هم اميدوارم.
غرض از نوشتن همه اينها اين بود كه بگم من دارم می‌رم. يعنی دارم با زندگی مستقلی كه برای خودم داشتم خداحافظی می‌كنم. حالا شدم آزيتای 5 يا 6 سالگی كه بدون خونواده‌اش نمی‌تونه به بقاش ادامه بده. ناگزيرم از اين رفتن. با اين رفتن خيلی از امكانات و شرايط من تغيير می‌كنه، يكيش دسترسی به اينترنته و همين باعث می‌شه كه شايد نتونم ديگه بنويسم. البته می‌تونم به كافی شاپ بيام ولی نمی‌دونم آيا وضع جسمی‌ام اجازه می‌ده يا نه. شايد گه‌گاهی بيام و يه چند خطی تو بلاگم بنويسم.
با همه سختی‌هايی كه در پيش دارم، دلم روشنه كه يك روز به جمع صميمی شما برمی‌گردم، فعلاً تا اون روز همه دوستان عزيزم رو به خدای مهربون می‌سپارم.
خدا نگهدار همه تون باشه – زن رشتی

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند من‌اند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم،
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود،
هنگامی كه می‌خندم،
هنگامی كه می‌گريم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
**
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار، ناهموار.
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم
بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را
بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات
اكنون مرگ می‌تواند فراز آيد
اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام.

مارگوت بيكل


نوشته شده توسط آزیتا در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۸۲
در وبلاگ « زن رشتی »

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢ امرداد ۱۳۸۳