هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

به بهانه شهادت بانوی دو عالم

بانو ؛

می‌شود آيا با همان سخاوت

آن دستان مجروح را دوباره به درگاه خدا برداری

و برای ما دعا کنی

که همسايهء عنايت و لطف توأيم ؟

و درهای خدمتگزاری و عشق را

برآفتاب حضور نام مقدست گشوده‌ايم .

برای ما ، که گرچه دير رسيده‌ايم

و در بهت بی‌پايانمان

به خاک غريب بقيع خيره شده‌ايم

اما درهای ياری و همدلی را

گشوده‌ايم .

برای مسافری که

با شمشير علی

و قرآن تو

خواهد رسيد .

بانو ؛

دعا کن برايمان

با همان دستهای خسته

و از خداوند بخواه

باآن دل شکسته

که اين در گشودهء همراهی

در آشوب کوچه های خاکی آخرالزمان

بسته نشود

و پشت درهای بی‌لياقتی نمانيم .

ما همسايگان مهاجر مدينهء آخرالزمانيم

که به ياری فرزندان تو بر خاسته‌ايم .

برای اين انصار مهاجر

دعا کن بانو .

                                                                           محمد رضا زائری

********************************

اقتباس از وبلاگ < بشری >

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸۳


 

آورده اند که پروانه و مگس بالشان را با هم معاوضه کردند .. ..

اما ؛

مگس دوباره روی زباله بود

و پروانه روی گُل

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳۸۳


 

خیلی ها در استخر دنیا غرق شده اند !

فتح قله انسانيت خيلي دشوار است ..
در مسير طولاني دنيا ـ تا آخرت ـ بشدت نيازمند دوي استقامت هستيم و بدون آن از رقبا عقب مي مانيم و از فينال محروم .
گاهي حرفه اي ترين بندبازان هم نمي توانند از صراط بگذرند .
خيلي ها در استخر دنيا غرق شده اند و سوت ها و هشدارهاي نجات غريق نتوانسته آنها را به خود بياورد و به ساحل بيداري رساند .
مشت زنان چرا به شكم شهوت مشت نمي زنند ؟
كوهنوردان چرا به فكر فتح قله آزادگي نيستند ؟
كشتي گيران چرا نفس خود را خاك نمي كنند ؟
چرا براي تمرين به باشگاه تقوا و عفاف نمي روند ؟
چرا براي زيبايي روح به عبادت نمي پردازند ؟
چرا در كنار بدن سازي براي تربيت جان وقت صرف نمي كنند ؟
شناگران اگر بتوانند طول و عرض عمر 60 ـ 70 ساله را با موفقيت طي كنند لايق جايزه اند .. خيلي از دوندگان هرگز نمي رسند .. و خيلي از وزنه برداران نمي توانند يك حرف را بردارند .. و بسياري از صاحبان عضلات قوي و بازوهاي پرتوان حريف نفس خودشان نيستند و اسير يك عادتند ..
صحنه زندگي ما با ماهواره هاي ملكوت براي آسمانيان رله مي شود .. و روزي هم در قيامت براي داوري نهايي و اهداي جوايز مجددا پخش خواهد شد .. آنجاست كه مدال شرف بالاتر از مدال طلا و نقره است ..
دست يافتن به عنوان قهرماني در اين مسابقات واقعا دشوار است .. و جنگ كنندگان با مرگ هم براي هميشه از دور رقابت ها و صحنه امتيازات حذف و بيرون رانده مي شوند .. و بعدا چه حسرت ها كه اي كاش

بر دامن گل دست توسل نزديم
از حرف به ميدان عمل پا نزديم
افسوس كه فرصت به تماشا بگذشت
صد گيم تمام گشت و ما گل نزديم

افسوس كه ما آبشار زن نيستيم و پاس فرصت ها را از دست مي دهيم و اگر دوباره به ما پاس ندهند .. ؟!!
قهرمانان ميدان اخلاص هم اندك اند .. نيز آميختن قهرماني به عاطفه هم كمياب است . همه در ميدان راه زندگي در حركتند .. اما مگر هر كه مي رود مي رسد ؟ و هر كه مي دود مي برد ؟
اي بسا رونده و دونده اي كه خارج از خط پيش مي تازد ! و عاقبت هم خودش را مي بازد !
باختن به نفس شرمندگي دارد ، مدال گرفتن پيشكش .
برنده واقعي كيست و باخت اصلي كدام است ؟

بگذشت زمان دست به كاري نزدي
بر گردن لحظه ها مهاري نزدي
صد توپ زدي تمام را كردي اوت
صد پاس گرفته ، آبشاري نزدي


از : جواد محدثي

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸۳


 

اولين وبلاگ هايی که پس از هر بار اتصال به ديدنشون می رم ، وبلاگ هايی است که خودم بهشون لينک دادم .. بعد می رم سراغ بقیه وبلاگ های مورد علاقه ام .. ..
تو میون وبلاگ هایی که لینکشون کردم ، اول از همه سراغ اونايی ميرم که اگر هر روز آپديت نمی کنن ، حداقل يک روز در ميان .. يا دو روز در ميان وبلاگشون رو بازسازی می کنن ..
مثل :
آهو
يا end-traveler
يا الهدي
و ...
من از اين دوستان ( علاوه بر مطالب و نوشته هاشون ) درس هاي زيادي مي گيرم .. همت و مديريت اونها در اداره يك سايت و پشتكاري كه در اين امر ـ عليرغم مشكلات ديگه زندگي اشون ـ دارند و .. به من اميد و نشاط مي ده ..
براي همين من هميشه تشنه ديدار صفحه اشون هستم .. هر چند كه شايد چند صباحي نشده باشه كه پيداشون كرده باشم ..
مي بينيد كه تو اين موضوع ، فضاي وبلاگ ها حرف اول رو نمي زنه !!؟ چرا كه اگه اينطور باشه ، ممكنه يكي كه منو نمي شناسه ! بگه چه تناسبيه بين وبلاگ الهدي كه رنگ و بوي مذهبي داره با وبلاگ end-traveler كه نه تنها مذهبي نيست ! بلكه گه گاه به حريم مفاهيم الهي انتقاد مي كنه .. با وبلاگ آهو كه دغدغه هاي اجتماعي اش بيشتره تا ...
بله .. اي كاش من هم دل و دماغ اونا رو داشتم .. اي كاش ..

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸۳


 

علی ( ع ) :


«  کَفی بِی عِزّاً اَن اَکُونَ لَکَ عَبدا  »


خداوندا ؛ همین شرف و عزت برای من بس که بنده نيک تو باشم

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۳


 

.... و اندک اند ؛


... آنانی که چون کودکان بی آلايشند ....



از دوست خوبم « رقص باد »

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸۳


 

هميشه .. همه جا ، جملات معني مخالف خودشون رو ندارند ؛
اما چي مي شه كرد ؛ بعضي عادت كرديم كه قضايا رو ( كه در منطق از اون به محمولات ياد مي شه ) وارونه تعبير كنيم !
امروز حال دوستي رو پرسيدم . گفت : اي ؛ زندگي مي كنيم .
گفتم : من هم همينطور ..
گفت : نه مثل من ! ..
به شوخي گفتم : يعني چي ؟ يعني ما زندگي نمي كنيم ؟
هول شد و گفت : نه منظورم اين نبود ..
خنديدم و گفتم : مي دونم .. شوخي كردم .. خواستم اذيتتون كنم ! ..

**********************

روي يه بيلبورد تبليغاتي ديده بودم كه نوشته بود :
« اگر مي خواهيد سالم به مقصد برسيد ، صدقه بدهيد »
با خودم گفتم : 
« يعني اگه صدقه نديم ، سالم به مقصد نمي رسيم  ؟! »

**********************

بله ؛ هر جايي ، جملات معني مخالف خودش رو نداره ...
اما يه جاهايي هم هست كه برعکس !! جملات ، فقط معني مخالف خودش رو دارند !! .. كجا ؟؟
خوب ؛ همه تون مي دونين .. اونجايی که می گيم :

مزاحمتون نشم ..... يعني : مزاحمم نشيد !
وقتتون رو نگيرم ..... يعني : وقتم رو نگيرين !
و ...............

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸۳


دوست دردمند من

پاسی از شب گذشته است ..
و من وقتی برای آخرین بار پیام های دوستان رو مرور می کنم ، به یادداشت جدیدی برمی خورم . از دوست جدیدی و تعاریفی از جانب او که اصلاْ در خورش نبودم .
صفحه اش پر از اندوه بود و امید ..
وقتی از شهید چمران یاد کرد ، اینچنین گفت :
دکتر چمران وقتی نوجوان بوده ، یه شب سرد که می رفته خونه کسی رو می بینه که تو خیابون بی سر پناه و بدون لباس گرم نشسته ...هیچی نداشته که بهش کمک کنه ...می آید خونه و تمام شب را تا صبح ، تو اون سرما (وفکر می کنم بارون ) می نشینه تو حیاط !!! فقط برای این که حس اونو درک کنه و پا به پاش رنج بکشه ...
یا وقتی از بم و زلزله اش یاد کرد کفت :
روزی که تو بم زلزله اومده بود یه نفر بود که تا می تونست گریه کرد ... نصف تمام سرمایه اش رو از بانک بیرون آورد و رفت که بخاری نفتی بخره تا به زلزله زده ها کمک کنه ! شب بود و اون تو خیابون ها دنبال یه مغازه باز می گشت ... بغض گلوش رو گرفته بود ، همه مغازه ها بسته بود ند ...یکهو بغضش ترکید... رو کرد به آسمون و ...
درد اونو ببینید ؛ شاید درد من و شما هم باشه !!

**********************************

وقتی از دارایی خود می بخشی ، چندان عطایی نکرده ای .
بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی .زیرا دارایی تو چیزی نیست جز مطاعی که از ترس نیاز های فردا ، آنرا نگاهبانی می کنی.
و فردا چه بار خواهد آورد ، برای آن سگی که از فرط حرص و احتیاط ، استخوان های خود را در میان شن های بی نشان پنهان کرده و همراه زائران شهر مقدس در سفر است ؟
...
و کسانی هستند که ازکم تمام را می بخشند . آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند و کیسه شان هیچگاه تهی نخواهد ماند .
و کسانی هستند که با لذت می بخشند و همان لذت پاداش آنهاست .
و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل تعمید آنهاست (تا از تعلق دنیوی پاک شوند).
و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوا نیز در سر ندارند .
...
بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست ، اما نیکو تر از آن بخشیدن است پیش از درخواست ، از راه فهم .
و برای انسان گشاده دست ، جستجوی پذیرنده بخشش لذتی است که بر لذت بخشیدن فزونی دارد .
آیا چیزی هست که باید از بخشش آن دریغ کرد ؟
هرچه هست ، روزی به ناچار خود بخود بخشیده خواهد شد ،
پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست آن را ببخشی ، تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند .
چه بسیار می گویید ،" من می بخشم اما آن کس را که سزاوار است ".
اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنین نمی گویند .
آنها می بخشند تا زنده باشند ، زیرا نگاه داشتن و دریغ کردن هلاک شدن است .
بی گمان آن کس که خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا کرده است ، به هرچه تو بر وی نثار کنی ، سزاوار است .
...
پیامبر. جبران خلیل جبران
برداشت از وبلاگ « خط سوم »

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸۳


 

اگه غم هاي گذشته امون همواره جلوي نظرمون باشه و فراموششون نكنيم ، ادامه زندگي برامون دشوار و حتي بغرنج مي شه ..!!
اما اگر هم بنا باشه هر واقعيتي رو براحتي بدست فراموشي بسپاريم ! مبتلا به عارضه اي خطرناك می شیم بنام « غفلت »
فراموشي › هر چند كه از جهتي نعمتي بزرگ است ! اما بعضي مواقع موجد غفلته .. و ‹ یادآوري › چيزهايي كه مي دونيم ، گاهي اوقات از ضروريات مسلم زندگي ..


*******************************

هيچ وقت اين روايت رو كه تو سالهاي جواني ديده بودم فراموش نمي كنم :
ابن مسعود ( از حافظان كل قرآن و از مورخان صدر اسلام ) مي گويد :
وقتي بر پيامبر عظيم الشان اسلام ( ص ) وارد مي شدم ، ايشان امر مي فرمودند كه اي ابن مسعود ؛ برايم قرآن بخوان !
من بديشان عرض مي كردم : يا رسول الله من چگونه بر شما قرآن بخوانم و حال آنكه قلب شما محل نزول وحي است .. ذره ذره وجود شما آيات الهي است .. و ..
ايشان مي فرمودند :
اي ابن مسعود ؛ چيزي كه در شنيدن هست ، در دانستن نيست !
و من قرآن مي خواندم و ايشان ، هاي هاي مي گريستند ..

*******************************


فذکر انما انت مذکر * لست عليهم بمصيطر ...


ای پیامبر ؛ تو خلق را متذکر ساز که وظیفه پیغمبری تو غیر از این نیست ..


آیات ۲۱ و ۲۲ سوره غاشیه

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸۳