هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

 


دانايان حرف می زنند ، چون چيزی برای گفتن دارند ؛

اما بعضی ها حرف می زنند تا چيزی برای گفتن داشته باشند !


  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸۳


 

بعد از مدتها رفته بودم استخر ..

سعي كردم بيشتر از آنكه وقتم رو تو آب صرف كنم ، براي آب كردن ضايعات بدني ! برم سونا..

بودن در سوناي بخار ، آنهم بيش از حد معمول ! تاثير خاصی را روي من ـ جداي از تاثيرات معمولي و قبلي ـ داشت !!

افتادن در آب سرد هم افاقه اي نكرد ! سرم به دوران افتاده بود و نفسم به شمارش .. اين قلب و انقلابات كم كم مرا بيمناك كرد !! آرام به گوشه اي از محوطه استخر خزيدم و براي رفع نقيصه پيش آمده ! رو به آسمان دراز كشيدم .. هر گاه مي آمدم كه برخيزم ، مي ديدم كه تعادل ايستادن يا حتي نشستن ندارم !

تعجب مي كردم ! يعني به اين راحتي ؛ آنهم پس از ديدن آنهمه صحنه هاي واقعي مرگ ، بايد به همين راحتي و سادگي ! بروم ؟!!

شايد يكي از چيزهايي كه تو تبادر اوليه جلوي ذهنم اومد ، گذاشتن هر آنچيزي بود كه به اونها تعلق خاطر داشتم .. آري ؛ هر آنچه كه وابستگي را براي من به ارمغان مي آورد ..

ناخودآگاه ياد شهيد عزيزي از شهيدان جنگ افتادم كه در واپسين دم عمر خود ، انگشتر عقيق خود را از انگشتان خارج كرد و آنرا به كناري انداخت و بعنوان آخرين جمله گفت :

« مي خواهم به اندازه اين انگشتر هم دلبستگي به مال دنيا نداشته باشم ! »

مرور سريع و برق آساي يك يك تعلقاتم ، اعم از فرزند ، پدر ، مادر و مايملكي كه از قِبَلِ تلاش هاي شبانه روزي ام فراهم كرده بودم ، تكان دهشتناكي بود كه تا بحال كمتر بخود ديدم بودم .. ( كمتر از تعداد انگشتان دست ..!! ) و حامل پيامي كه هان :

هان اي دل عبرت بين ، از ديدن برون شو هان

ايوان مدائن را  .... .... .... .... .... .... .... ..

در آن لحظات اي بسا با خود حديث نفس مي كردم كه من هنوز خيلي از كارهايي را كه شروع كرده ام ناتمام مانده ! .. از جمله وبلاگي را كه در آن بحث « روابط » را مرور مي كرديم و ..

اما انگار زمان آن رسيده بود تا همه روابط خود را با عوالم دنيايي قطع كنم و به سوي مقصد نهايي حركت كنم . مقصدي كه براي آن زاده شده بودم ؛ يعني نسيان و غفلت مرا تا بدين حد از آن دور كرده بود ؟!!

ياد متن يكي از وبلاگ ها افتاده بودم . آنجايي كه گفته بود :

« آدمي كه مي پره توي يه استخر پر از آب زلال ، هر چقدر هم كه توي استخر شنا كنه و لذت ببره ، وقتي مياد بيرون ، خسته است . خيلي خسته . اونقدر خسته كه ديگه حتي ناي دوباره پريدن توي استخر را هم نداره ... شروع هر رابطه ي عاطفي تازه براي من ، مثل پريدن توي اون استخر مي مونه . هر رابطه ي عاطفي با شروعش خيلي چيزا به آدم مي ده ، ولي با پايان يافتنش هم خيلي چيزا رو با خودش از روح و روان آدم مي بره... »          ادامه آن ..

*****************************

 حضرت امير ( ع ) : چه فراوانند عبرتها ؛ و اندک است عبرت گيرنده !

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳۸۳


 

چه رابط هايي كه شكل مي گيره ، اما با اغراض مختلف !
چه دوستي هايي كه ادامه پيدا مي كنه ، اما با نيات متفاوت !
چه زندگي هايي كه شكل مي گيره ؛ با جشن و شادماني و خنده هم شروع مي شه ، اما بدون سرانجام ! و شايد هم منتهي به جدايي و طلاق !
چه .. ..
بدون مقدمه مي گم :
ما آدم ها به حسب موقعيتي كه داريم ، هميشه در روابطمون اهدافي رو لحاظ مي كنيم كه اي بسا با هدف طرف مقابلمان در تضاده !؟
قضاوت هامون به اين بستگي داره كه كدوم طرف ميز باشيم ! يعني اگه اين ور ميز باشيم ، قضاوت هامون اينوريه !! واگه اونور ميز باشيم ، قضاوت هامون اونوري !!

اين يعني : ترجيح ! منافع فردي در رفتارهايمان !

درسته كه رفتارمون نمي تونه خالي از حُب و بغض باشه و يا انگيزه هايي رو در بر نداشته باشه ، اما اين هم دور از انسانيته كه جزء خودمون كسي ديگه يا چيز ديگه اي رو نبينيم و اونا رو به حساب نياريم !!
هميشه از طرف مقابل انتظاراتي داريم ( معقول يا غير معقول ! ) ؛ اما دوست نداريم به انتظارات او پاسخ بديم !

بعضي ها اسم اين كار رو مي ذارن « خودخواهي »

البته كار سختيه كه آدم بين انجام رفتاري اصولي و عقلايي و منافع خودش ، اولي رو انتخاب كنه !! ، بله كار هركسي نيست ؛ اما آيا وقتي مناط و معيار تمام رفتارها ذات خودم باشه ! و هر چي كه مغاير اون باشه ، خارج از اصول و چارچوب بدونم ، مي تونم به امثال لويي شانزدهم ( آخرين ديكتاتور در انقلاب كبير فرانسه كه گردنش را با گيوتين زدند ! ) خُرده بگيرم كه چرا وقتي راه مي رفت و تُف مي انداخت ، مي گفت اگر من تُف كردم قانوني است و اگه تُف نكردم ، تُف كردن غيرقانوني است !!
شما فرض كنيد اين قضيه تو روابط معمولي اعضاء يك خانواده حكمفرما باشه ! بين پدر و فرزند ؛ يا خواهر و برادر ؛ و يا حتي بين زن و شوهر !!
ماركسيست ها كه تو همه اجزاء هستي بدنبال دلايل مادي بودند ! افراطي ترين نظرها رو تو اين زمينه داشتند . ماركس معتقد بود كه اگه مادري به فرزندش شير مي ده يا پدري براي فرزندانش بي مهابا زحمت مي كشه براي اين است كه اگر روزي روزگاري اين مادر پير شد و يا پدر از كارافتاده گرديد ، آن كودك ديروزي كه حالا جوان برنايي شده عصاي دستش گردد و او را در گرداب حوادث ياري رساند ! و تاكيد هم داشت كه اگر غير از اين باشد هيچ مادري به فرزند خود شير نمي دهد و هيچ پدري هم براي آسايش فرزندانش خود را به تعب نمي اندازد !
نمي گم بعضي واقعيت خارجي اينطور نيست !؟ ممكنه بعضي جاها هم صادق باشه ؛ اما اين جزء قابل تعميم به كل نيست .
درسته ؛ وابستگي تو خيلي از اجزاء زندگي امون نقش كليدي داره و حتي خيلي ها دربدر بدنبال « ايجاد» يا « حفظ » يا « گسترش » وابستگي هاي زندگي هستيم ! و همچون آدمهاي طلاق گرفته ـ با فاعلیت خود ـ يا طلاق داده شده ـ با فاعلیت طرف مقابل ـ ! درصدد يافتن جان پناهي براي وجودِ آسيب پذيرمون هستيم ! اما اين دليلي نمي شه كه تمام رفتارهامون رو بر آن اساس توجيه كنيم .
مولا علي ( ع ) در يكي از فرمايشات مشهورشان در خصوص رابطه بين انسان و خدا دارند كه :

گروهي خدا را از ترس جهنم مي پرستند ؛ اينان ترسويانند !
گروهي نيز به طمع بهشت خدا را عبادت مي كنند ؛ اينان نيز تاجرند !
گروهي هم خدا را از آن جهت مي پرستند ، كه او لايق پرستش است ؛
و من خدا را به اين دليل عبادت مي كنم .

هم ايشان است كه در فرازهاي آخر دعاي كميل مي فرمايند :
الهي ؛ اگر مرا به دوزخ اندازي ، من نيز بسان گهنه كاران مستغرق در آتش جهنم خدا خدا خواهم كرد ؛ اما ضجه و فغان من از شدت سوزش آتش جهنم نيست ؛ بلكه از شدت فراق توست ! مي فرمايند : كافي است كه من بدانم كه مرا از خود نرانده اي ؛ اين بزرگترين نشاط من است ؛ ولو اينكه درون آتش جهنم باشم !
من مي گويم اين نهايت تسليم يك عبد متواضع و مطيع است در برابر مولا و سرور خود .
كداميك از ما اين عبوديت را در برابر خالق قادرمان داريم ؟
یا كداميك از ما این اندازه در برابر عشق تسلیمیم ؟
به عبارتی كداميك از ما تا اين اندازه خواست طرف مقابلمان را بر خواست خودمان ترجيح مي دهيم ؟

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

بار ديگر اين ترجيح بند يادداشت پنج شماره پيش را تكرار مي كنم :

اگر بپذيريم كه :
انسان موجودی اجتماعی است
و دنیا هم دار روابط است
آنوقت مي ماند اينكه :
چه چيزي اين روابط را شكل مي دهد ؟


  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳۸۳


عاقبت ..

 

مرده‌شور اشارتي کرد
مرا به دوستان سپرد
و دوستان به گورکن و گورکن به خاک و خاک به موران و موران هم ذره‌ذره بهم".....


  ************************

... اما اکنون

جز خاکستر و رد پاي موران هيچ نمانده در گور
و گهگاهي موري بر خاکسترم پاي مي‌نهد
انگار که هيچ نديده .... بي اعتنا مي‌گذرد...

 

 ************************

...گهگاهي اما
بيرون گور رهگذري بر مورچگان پاي مي نهد
انگار هيچ نديده .. بي اعتنا ميگذرد ...


 برگرفته از وبلاگ : روبی پيره

 

******************************************************************


وبلاگ نويسان محترم و محترمه ؛

 

توصيه می كنم برای تجربه اندوزی هم كه شده « غيبت مدرن ادبي » را از سايت خوابگرد بخونيد . پشيمان نمی شيد . 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۳


معرفي يه دوست


سلام ؛
راستش زلزله که اومد ، منم همچین یه نموره به خودم اومدم !! ..
از جمله يه تکونی به این « هلوع » دادم !
برای نمونه يه حذف و اضافاتی تو لينک هام بعمل آوردم !! ..
از میون اضافات !! لينک دادن به يه روحانی ( بخونيد آخوند ! ) بود .. تعجب نکنید ! از من نپرسيد که اين موضوع چه ربطی به زلزله داره !؟!‌ مثل بعضی ها ! هم نگيد مگه اينترنت جای آخونداست ؟ خوب اينترنت که يه بستر انحصاری نيست . تازه اول برين حاج آقای ما رو ببينين، بعد قضاوت کنيد .
الان هم برای نمونه مطلب ايشون رو که تو تاريخ ۷ خرداد ، يعنی روز قبل از زلزله پست کرده براتون ميارم :


***************************

زير درختان گردو ! مشغول خوردن ماهی قزل آلا ! ماست محلی ! سبزی و برنج و
کره و نوشابه و...( آنهم در جمع متوليان تعليم وتربيت !!... ) بودم ..!! ، در حال بردن چندمين قاشق پر از برنج بودم که ناگهان از پشت يک درخت ! نگاهی را ديدم که غذا خوردن من را تعقيب می کرد !!.. بدون اينکه حرفی بزند .
می شد به راحتی فهميد منظورش چيست !! .. به خوردنم ادامه دادم . ولی ديگر
غذا کوفتم شده بود..!!!
آری ؛ با بی ميلی !! به غذا خوردنم ادامه دادم !!..
اما مدام پيام آن نگاه زير گوشم بود :
- بعد از ما چه کردید ؟؟
- آی آقا ... آيا به همين اندازه که می خوری کار هم می کنی ؟
- از حاصل خون ماست !! که به اینجا رسیدی ها ...!!
- نکنه یه وقت خون ما را پایمال کنی ؟؟
بله آن نگاه عکس شهیدی بود از دیار الموت !!

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۸۳


زلزله !؟!

زلزله روز جمعه ـ هشتم خرداد ـ تقريباً همه را لرزاند !
همه بي مهابا بياد زلزله موعود تهران افتادند .. ..
فقط همين ؟!
نه .. بلكه بدون شك ياد رفتن .. و گذاشتن آنچه را كه نمي توان برد ! همه را در بر گرفت .
زلزله از جهتي شبيه مرگ است !
از اين جهت كه تا آخرين ثانيه ها ، از آمدنش با خبر نمي شوي !
از اين جهت كه حتي يادش قلب ها را تهي مي كند !
از اين جهت كه علي رغم عظمت و اقتدارش ، دوست نداريم به همين سادگي ها به آن بيانديشيم و يا تسليم آن شويم !
از اين جهت كه فراموش كردنش زنگار و مستي در دلها ايجاد مي كند و حقيقت آن به فراموشي سپرده مي شود !
از اين جهت كه .. .. ..

***************************

زندگی ما آدمها مملو از واقعیت های ریز و درشتی است که بعضی مواقع ـ خواسته یا ناخواسته ـ تلخی خود را به رخ ما می کشد .
شاید تلخی نهفته در واقعیت ها بدان خاطر است که وجود آن موافق با خواست ما و یا ملائم با طبع ما نیست !
مرگ هم يکی از اين واقعيت هاست . می گويند شتری است که در خانه هر کسی می خوابد !
اما آيا می شه راه گريزی برای اون پیدا کرد ؟
آیا فکر نکردن به اون می تونه ما رو راحت و آسوده نگه داره ؟
( همچنانكه فرید تو کامنتی که برای یکی از دوستانش گذاشته بود
آورده بود : « آيا اين به ياد مرگ افتادن ها فايده اي هم داره ؟ » !! )
چه فايده اي بالاتر از اينكه با ياد مرگ و اينكه نموندني هستيم ! نخوت و غروري كه تو كله امون ايجاد شده ترك بخوره و پی به زنگارهايي ببريم كه بر دلمون نشسته و سرآخر در صدد صيقل اونها بر بياييم ؟ « ترس » از « يك » واقعيت كه قطعاً « تنها » واقعيت زندگي ما هم نيست ! اشاره اي است به زنگار دل هاي بي مصفاي ما ..
و الا اگر زنگاری نیست ، پس این ترس و بیم های درونی ما كه در اين سر بزنگاه ها رخ نموده ـ و البته ای بسا هرگز آنها را بازگو نخواهیم کرد ! ـ از چیست ؟


******************************

روزي پيامبر اسلام ( ص ) در جمع ياران خود فرمودند :
دلهاي شما زنگ مي زند ، همانگونه كه آهن زنگ مي زند .
پرسيدند : جلاي آن چيست ؟ اي رسول خدا .
فرمودند : « تلاوت قرآن » و « ياد مرگ »

******************************

ياد مرگ مرهم است براي دلهاي نيمه جان ما .. قدر آن را بدانيم .

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۳


 

توجه :

« توصيه مي كنم قبل از هر چيز يادداشت پيشين رو حتماَ بخونيد »

 

********************

هادي ، تو اون زمانهاي خيلي قبل ! يعني زماني كه هنوز يه دبيرستاني بودم ، يكي از بهترين دوستانم بود . خيلي ها از عمق دوستي امون خبر داشتند .. و حتی بعضی ها حسوديشون مي شد ! هادي يكسال از من بزرگتر بود . اما هر دومون رشته تجربي بوديم .. ..

الغرض ؛ پدر هادي دفتر دار محلمون بود . دفتر ثبت اسناد رسمي و در عين حال دفتر عقد و ازدواج .

تو اون عوالم كه شايد اطلاع چنداني از قواعد بازي زندگي نداشتم ، به هادي مي گفتم :

هادي ؛ مي دوني من چرا با تو دوست شدم !

وقتي طفلكي با يه تعجب خاصي علتش رو از خودم جويا مي شد ، در كمال ناباوري اش مي گفتم : خوب بخاطر اينكه اگه خواستم ازدواج كنم ؛ بابات بياد و عقدمون رو – رو حساب دوستي امون – مجاني بخونه !!

” تمام روابط بر اساس منافع است !؟!

*********************

1 ـ هيچكدوممون بي نياز از ارتباط ( بخونيد همون روابط ) با ديگران نيستيم .

2 ـ از بين هزاران هزار ارتباطي كه مي تونيم برقرار كنيم ؛ كدومشون را انتخاب و كدوم هاشون ! رو پس مي زنيم ؟

رابطه اي كه هر كدوم ما در زندگي با اطرافيانمون داريم ـ با همسايگان ، همكاران ، و حتي تو بين بستگان ! ـ تابع يكسري ضوابطِ ـ اي بسا نانوشته اي ـ است كه بما اين اجازه رو مي ده كه تو انتخاب هامون گزينش كنيم .

چرا بعضي موقع ها مايلي يكي رو دوست خودت كني وفرد ديگری رو ـ كه اي بسا مايل به دوستي با شما باشه ! ـ به دوستی خودت نمي پذيري ؟

چرا يكي رو براي همسري اونقدر مناسب مي بيني كه با خودت مي گي اگه نتونم با اين كس ازدواج كنم ديگه روي خوشبختي رو نمي بينم ! و اما يه نفر ديگه رو لايق همسري خودتون نمي دونيد ؟

يا چرا بعد از گذشت چند ماه و چند سال از ازدواج با همين كسي كه فرشته وجودت مي دونستي و ناجي دنيا و آخرتت ، ناگهان اونو خصم روزگارت مي بيني و حاضر نيستي حتي سايه اش رو هم ببيني ؟

و .. .. ..

آيا واقعاَ روابط ما تابع منافع ( مادي يا غير مادي ) ماست ؟ و اگر هست تا چه اندازه ؟ 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ٤ خرداد ۱۳۸۳