هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

.. حول حالنا الی احسن الحال

سلام ؛

هشتاد و چهار هم داره آپ می شه !

خدا کارش درسته ! تاخير و تاخری تو اموراتش نيست .

             لا رَطب وَ لايابس الا فی کتاب مبين

.. من را هم تو شادی هاتون سهيم بدونيد .

آرزو می کنم سال جديد برای همه شما ، سال کاميابی و بهروزی باشه ..

و سال سربلندی ايران عزيز ما ..

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸۳


 

وقتی روز گذشته از زبان نيما يوشيج شنيدم که :

زندگی گرفتاری شيرينی است ! ..

با خود گفتم :

الحق ؛  اگر گرفتاری های زندگی ام را از تاريخچه آن خارج کنم چه از آن باقی می ماند ؟

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸۳


عينک !

وقتی عينک قرمز به چشم بزنی ،

 

همه چيز را لبو می بينی !

حتی شلغم را هم لبو می بينی !

 

 

پس عزيز من ! برای اینکه خوب ببینی  يا عينک نزن ! يا اگه خواستی بزنی با مشورت چشم پزشک بزن .

( عجب کلمه قصاری در اومد .. فكر نكني سياسي گفتم ها ! .. )

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۳


اين برداشت برابر اصل است !

بقلم خانم « شادی »       يكشنبه، 9 اسفند، 1383

*************************************

هر که دارد هوس کار فرهنگی! بسم الله!

(پیشاپیش بابت لحن تند این نوشته باید عذرخواهی کنم! بدجوری اسبی بودم! وقتی عصبانیتم خوابید می خواستم یک نقد مودبانه تر بنویسم ولی ... باشد برای وقتی دیگر!)

 

کـَم کـَمَـک دارم خودم را هم بالا می آورم، وسط اینهمه دلقک بازی و خاله خانباجی بازی های وبلاگی!

یک مشت مشنگ ِ الاف تر از من، از سر درد بی کسی و عقده خود کم بینی به صفحه ای به نام وبلاگ پناه آورده اند و هر مزخرفی که به ذهنشان می رسد می چپانند توی گوش و چشم و دهان باقی مشنگ ها!

آخر یکی نیست بگوید آقای عزیز! به مردم چه مربوط که شما عاشق و دلباخته دختر همسایه تان شده ای؟ توصیف طره گیسو و برق نگاه و طعم لب و گرمی دست و هزار جای دیگر ایشان ما را سننه؟ بانوی گرامی! به ما چه مربوط که شما نارو خورده ای و شعله انتقام قلبت را می سوزاند؟ به ما چه که زده ای به سیم آخر و افتاده ای به رفیق بازی؟ مردم را سننه که تو هر شب مست میکنی و تا سپیده صبح، سیگار پک می زنی؟

فلان وبلاگ نویس را دستگیر می کنند! از صغری و کبری و حسن و ممد و اصغر، همه پست آخرشان را اختصاص می دهند به دفاع از حقوق پایمال شده ایشان. این وسط از هر کدامشان هم بپرسی که یارو را اصلا برای چه گرفته اند؟ شما چند بار به وبلاگ ایشان سر زده اید؟ اصلا تا دیروز این آدم را می شناخته اید یا نه؟ سر و ته قضیه را می پیچانند و میزنند به کوچه و خیابان و اتوبان علی چپ.

نمودار رشد جمعیتی زوجهای وبلاگی هم که روند رو به صعودی دارد. آخر، همه عالم و آدم باید بدانند محبوبه جان و ممد جان دلشان برای هم پر می کشد و از غم دوری هم می میرند. و چطور می شود ساکنین دهکده جهانی سایبر را در جریان این حادثه شگفت قرار نداد که آنها ساعت هشت امشب توی رستوران ِ بالای ِ پارک ِ فلان با هم شام می خورند و ساعت یازده همان شب توی بغل هم  وول.

بازار قربانت بروم و فدایت بشوم و شب زنگ بزن و فردا برویم بیرون هم که خووب  داغ است! فقط من این وسط مانده ام به تعجب! که اگر روابط این دوستان انقدر صمیمی و نزدیک است چرا به جای ده تا ده تا کامنت گذاشتن و اینهمه اظهار لطف و محبت کردن، زحمت یه زنگ کوچولو را به خودشان نمی دهند.

یکسری برادران گرامی هم که تابلوی اعلانات راه انداخته اند و صبح تا شب  در باب بی کسی و تنهاییشان، هی پُستهای جگر سوز ِ  اِند ِادبی، عاطفی می دهند بیرون و کافی است یک کامنت ساده برایشان بگذاری. آنوقت خرت را می چسبند که "بنده عاشق شما شده ام! وبلاگتان را مدتهاست می خوانم و انگاری شما همان تکه گمشده زندگیم هستید!". اگر جواب مثبت بدهی کار به جاهای باریک می کشد که "بیا حالا ..." و اگر جواب منفی بدهی! باران فحش و کنایه که " لیاقتت همان است که فلان ..." تازه اگر برایشان کامنت هم نگذاری! آنـــها برایت کامنت می گذارند. آنهم چه کامنت هایی!!! دختر خاله جان و پسر عمه جان از ایالت ماساچوست امریکا زنگ می زنند که " فلانی! حالا دیگر قصه عشق و عاشقی ات را از وسط کامنت های وبلاگت باید کشف کنیم؟" حالا هی قسم بخور که به جان خودتان همانقدر که شما یارو را می شناسید من هم! بعد هم کار بالا بگیرد و ببینی که نه اینطوری نمی شود! بهتر است عطای این کامنت دونی را به لقایش ببخشی و خلاص!

من به شخصه به عنوان یک زن! هیچ احساس امنیتی در نت ندارم. هفته ای نیست که یک ایمیل عجیب و غریب با پیشنهادات بی سر و ته دریافت نکنم.  گاه پیش آمده که با دوستانی روزنه آشنایی را گشوده ام به امید اینکه طرف اهل این حرف ها نیست. سه چهار باری بحث از شعر و داستان و ادبیات کرده ایم و بعد مسیر عوض شده است. بنده هم تا قضیه را گرفته ام و از سر عقل و ادب، کتاب را بسته ام، تهدید به هک و آبروریزی و هزار بلای آسمانی دیگر شده ام. آنوقت بعضی دوستان مذکر، با لحن تندی بعضی دوستان مونث را زیر سوال می برند که " خانم! شما دو شخصیتی هستی! چرا بدون ذکر نام واقعی ات می نویسی؟" عجب!

در باب دلبری بانوان نازنین هم چه بگویم که از عیانی! بیان ندارد! پشت ویترین وبلاگشان همه چیز اعم از ... الی آخر گیر می آید و خوووب  وسط اینهمه کشته مرده از جان گذشته، عشق و حال می کنند. یکی قالب تازه برایشان طرح می زند و آن یکی دات کامشان می کند و دیگری تبلیغات راه می اندازد و باقی هم پشت هر پستشان یک لینک به ایشان می دهند و تازه اینها همه الطاف اینترنتی است. الطاف حضوری و حقوقی و مابقی بماند که از بحث ما خارج است.

همچنین از قصه لوگوها نباید غافل شد! خصوصا چندتایشان که مهمان ثابت همه وبلاگ ها شده اند! آخر! قرار دادن آنها در وبلاگ یعنی روشنفکر بودن! آدم حسابی بودن! انسان بودن! به درد بشریت بها دادن! بلاگر حرفه ای بودن! قاطی آدم مهم ها بودن! :

دفاع از حقوق زنان!

دفاع از حقوق همجنسگرایان!

اعدام را بردارید!

زندانیان سیاسی را آزاد کنید!

حالا کدام حقوق زنان؟ کدام زندانیان سیاسی؟ نمی دانیم!

چرا همجنسگرایی؟ چرا اعدام را برداریم؟ دلمان می سوزد!

هیچ فلسفه ای پشت حرف ها و حمایتهایشان نیست. کسی فکر نمی کند! سبک، سنگین نمی کند! تحلیل و تجزیه نمی کند! فقط دنبال اثبات خودشان به دیگران هستند! پیش از آنکه این خـــود را به خودشان اثبات کرده باشند. از آنجایی هم که در این کشور برای خروس شدن! کافی است کمی ادای قدقد دربیاوری! همه اینجا برای خود، کسی شده اند و در همه کاری صاحب نظر ...

البته یادتان باشد که برای کسی بودن! باید توی یک نشریه اینترنتی هم حتما بنویسید! و خوب چه بهتر از اینکه خودمان یک نشریه اینترنتی راه بیندازیم!؟ مجوز که نمی خواهد! پول و پله ای هم نیاز نیست. اگر هم نشریه نشد! یک سایت شخصی راه می اندازیم و خودمان می شویم تهیه کننده و کارگردان و بازیگر. بعد هم به کمک رفقا، شلوغش می کنیم و هندوانه زیر نوشته های درپیتی خودمان می گذاریم و د ِ برو که رفتیم برای معروف شدن! مشهور شدن! گنده شدن! تو بوق رفتن!

کثافت و ابتذال از این بالاتر!؟

...

آنوقت عده ای این وسط دلشان خوش است، که بیاییم کار فرهنگی بکنیم!!!

آخر برای چه کسانی کار فرهنگی بکنید؟

اصلا فرهنگی که شما دغدغه اش را دارید! وسط این آشفته بازار، خریداری هم دارد؟

چند درصد!؟

چند درصد این وبلاگ نویس ها حرفی برای زدن دارند و گوشی برای شنیدن؟

چند درصد این وب گردها، دنبال اندیشه و فرهنگ و دانستن اند؟

اصلا چند درصد این مردم! لقمه فرهنگ توی گلویشان گیر کرده است؟

بوی گند این سطحی نگری ها فقط از دنیای نت و وبلاگ ها به مشام نمی رسد! خانه از پای بست ویران است آقا جان! به تریج قبای هر کسی هم که می خواهد بربخورد!

پ .ن هلوع :

۱ ـ برای پاسخ دادن به يادداشت وبلاگ « شادی » تنها می توانيد آنرا اينجا بيان کنيد ! زيرا که خانم شادی پنجره نظرخواهی وبلاگش را برداشته است ! حالا چرا ؟ خود داستان مفصلی دارد که شايد در لابلای يادداشت های قبلی اش بيابيد ..

۲ ـ حالا جدای از همه حرف های حساب شادی خانم ! کسی نيست که به فراز آخر يادداشت ايشان در باب عدم ضرورت کار فرهنگی پاسخی بدهد ؟  

اما بشنويد از اين آدم هلوع آنچه را که به عنوان پاسخ صادر شده !

۱ ـ در فوايد کارهای فرهنگی همين بس که آدمی چون شادی از آن زاده شده است !

۲ ـ در ثانی ؛ کارهای فرهنگی در انديشه فرهيختگان ، تکليفی است که کمتر در چمبره نتيجه ـ خصوصا کمی ـ آن معطل می ماند .. در اين وادی اثر را آن می بخشد که يگانه موثر فی الوجود است و لا غير ..

۳ ـ آيا بصرف اينکه گَند برداشته است اين آبادی را ! بايد دست بر روی دست نهاد و از هر تلاشی مضايقه کرد ؟ پس آنوقت شادی خانم ! تفاوت من و تو با آنانی که نه چشمی برای ديدن دارند و نه گوشی برای شنيدن و نه قلبی برای فهميدن !‌ در چيست ؟

بقيه پاسخ ها را وا نهاديم برای شما خوبان ...

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸۳


علت دروغ گفتن مردها !

می دونم ! اين روزا کارم شده کپی ! کپی که نه .. ريفرنس دادن به آدرس ديگران ! ولی خوب اين هم خودش يک هنره ! .. و از طرفی معرفی آدرس های جديد به دوستان .. و می تونه قدری هم خروج آگاهانه از فضای باز سياسی ! باشه ..

مطلب زير از سايت خلوت . دات . کام است :

روزی ، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه

وقتي او در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟

هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده . فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟ " هيزم شكن جواب داد: " نه "

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد :  " آيا اين تبر توست ؟  " دوباره  هيزم شكن جواب داد :  " نه  "

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد :  " آيا اين تبر توست؟  "

اينبار هيزم شکن پاسخ داد :  " آری " . فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد .

يه روز ديگه وقتي هيزم شکن داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه )

هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد :  " چرا گريه مي كني؟ "

او در پاسخ گفت :  " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب "

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد :  " زنت اينه؟ "

هيزم شكن فرياد زد " آره "

فرشته عصباني شد و گفت : " تو تقلب كردي، اين نامرديه "

هيزم شكن جواب داد :  اوه ، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده . ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادی . اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره !!!

حالا برای اينکه انصاف را هم رعايت کرده باشم  و آقايان هم از من نرنجند ! لطف کنند ايشان ! لينک « اگه دنيا دست خانم ها بود .. » را از همون سايت ببینند .

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸۳


داستان يک چهار راه يا داستان ما آدم ها ؟

آن روز چراغ سبز و چراغ قرمز بر سر مسأله كوچكی با هم قهر كرده بودند. مسأله اين بود كه چراغ سبز می گفت همه از ديدن من خوشحال می شوند ولی وقتی رنگ تو را می بينند، هم رنگ تو می شوند! چراغ قرمز هم می گفت كه چراغ سبز وقتی معنا پيدا می كند كه چراغ قرمزی در كار باشد و وجود تو به وجود من وابسته است؛ ضمن اينكه همه با ديدن ابهت من بلافاصله می ايستند!

اين بود كه قرار گذاشتند تا هركدام قدرت خود را در يك روز به رخ ديگری بكشند تا معلوم شود كه حق با كدامشان است.

قرار شد كه روز اول فقط چراغ قرمز كار كند. آن روز تمام چراغ های چهارراه، قرمز بودند. ابهتی كه چراغ قرمز از آن دم می زد باعث شد تا هيچ حركتی در كار نباشد. با گذشت دقايق بر حجم ترافيك افزوده شد و كم‌كم چراغ قرمز به اشتباه خود پی‌ برد. آن روز هيچ ماشينی نتوانست از چهارراه بگذرد.

فردای آن روز نوبت به چراغ سبز رسيد. آن روز تمام چراغ های چهارراه، سبز بودند. هجوم ماشين ها از هر طرف، موجب به وجود آمدن گره كوری در ميان چهارراه شد و با گذشت دقايق بر حجم ترافيك افزوده شد. كم‌كم چراغ سبز به اشتباه خود پی برد. آن روز هيچ ماشينی نتوانست از چهار راه بگذرد.

فردای آن روز، چراغ سبز و چراغ قرمز برای هم از خاطرات روز خودشان تعريف كردند. حالا ديگر هر دو به اشتباه خودشان پی برده بودند. آن ها بايد جبران آن دو روز ترافيك سنگينی را كه به وجود آورده بودند، می كردند.

دست در گردن يكديگر انداختند و يك روز پركار و به ياد ماندنی را شروع كردند.

برداشت از وبلاگ غير فعال ! ديدنی ها .

* پاورقی يک : اين قرمزها و آبی ها لابد ربطی به بازی ديروز تاج و پرسپوليس ــ‌ خصوصا نتيجه اشان ــ‌ ندارد !

* پاورقی دو : اما آيا ربطی هم به يادداشت قبلی ندارد ؟

 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳۸۳


 

بعد از يه غيبت نسبتا طولانی ! سلام .

***********      ***********     *********** 

.. کار به ايران و يا جای ديگه دنيا ندارم .. اما ..

ديروز برق از کله ام پريد ! ..

وقتی ديدم استادی نتونسته رابطه بين انرژی اتمی يک کشور را با مقوله امنيت ملی بفهمه !!؟ يعنی چنين چيزی ممکنه ؟

مطلب استاد را اينجا ببينيد !!

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸۳