هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

خلوص

به بهانه روزهای مقاومت

يادم مي ياد بعد از پايان عمليات والفجر مقدماتي ـ كه اهلش مي دانند چي بود ـ به مسئول ستاد تخليه شهدا منطقه عملياتي خبر دادند : در ميان شهداي رسيده ، شهيدي است كه نه تنها پلاكي ندارد ، بلكه هيچ يادداشت و نوشته اي هم در ميان لباس هايش نيست . وي گفت : به بچه ها گفتم اينجوري كه نمي شود ، لابد روي لباسش ، روي لبه هاي جيبش ، لاي يقه پيراهنش بايد نوشته اي يا اثري باشد . آمدند و گفتند هيچ چيز نيست . رفتم بالاي سر شهيد و گفتم حتماُ اثري يا نوشته اي روي بدنش هست كه بتوان او را شناسايي كرد . گفتم پيراهن او را در بياوريد . وقتي پيراهنش را در آوردند ديدم با ماژيك و با دست راست زير بغل سمت چپ خود نوشته است :

اگر براي رضاي خداست ، بگذار گمنام بميرم .

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٢


نوشته های يك زن رشتی

کمتر پيش می ياد نوشته ای رو توی وبلاگی بخونی و ساعت ها و حتی روزها تحت تاثيرش باشی .

نوشته هاي آزيتا توی وبلاگش به نام  ُ زن رشتی ُ  يكی از يادداشت ها برای من بود .

برد افکار و نوشته های ما آدم ها با همديگه زمين تا آسمون فرق می کنه . وقتی كسی از وجود مايه می زاره و اثری را خلق می كنه ( فرق نمی كنه ، هر اثری كه می خواد باشه ) آنجا آدمی پی به تمايز آن اثر می بره .

آزيتای مرحوم تعريف ديگری از زندگی ـ غير از آنچه كه ما زندگان ! از آن داريم ـ ارائه كرد كه به نظر من ارزش آن را دارد كه برای يكبار هم شده از آن دريچه به آن بنگريم .

آزيتا از وبلاگ نويس هايی بوده كه با وجود داشتن سرطان تا همين اواخر سال گذشته ـ اسفند ۱۳۸۱ ـ با مخاطبينش همراه بود و از عشق به زندگی لذت می برد .

آخرين يادداشت آزيتا را از برايتان می آورم و برای ديدن بقيه نوشته هايش ( و نيز يادداشت های وصی اش ـ هادی ـ ) می توانيد به آدرس :zanerashti.persianblog.ir مراجعه نمائيد .

برای شادی روحش دعا كنيد

راهی كه در آن گام نهاده‌ام
هر چيز پايانی داره و من نمی‌دونم كه آيا اين نقطه‌ی پايان بلاگ من هست و يا قراره هنوز اين قصه‌ی تكرار و تكرار ادامه پيدا كنه. می‌دونم كه اين روزا خيلی‌ها به خصوص،دوستان از دست تنبلی‌ها، بی‌حوصلگی‌ها و بی‌وفايی‌های من دلگيرند. اما همه اين‌ها دست من نيست. وقتی تمام انرژی و توان آدم تموم می‌شه، وقتی تو حتی برای يه راه رفتن جزيی بايد همه قدرت و تمركز و مهارتت رو به كار ببری، آنوقت چطور می‌شه كار ديگه‌ای كرد؟ من عين يه گنجشك بال زخمی كه نمی‌تونه پرواز كنه، اينجا افتادم، از هراس خيلی چيزها قلبم تند تند می‌زنه و نفسم توی سينه حبس می‌شه، اما من چاره‌ای جز تحمل ندارم و بايد اين شرايط رو بپذيرم تا يه روز اگه خدا خواست بالم خوب شه، آنوقت منتظر لحظه‌ی فرار باشم. با خودم می‌گم آيا اون روز می‌ياد؟ آيا من يه بار ديگه، آره فقط يه بار ديگه می‌تونم تو آسمون آبی زندگی پرواز كنم؟ شايدم ديگه پيش نياد. به هر حال من هنوز هم اميدوارم.
غرض از نوشتن همه اينها اين بود كه بگم من دارم می‌رم. يعنی دارم با زندگی مستقلی كه برای خودم داشتم خداحافظی می‌كنم. حالا شدم آزيتای 5 يا 6 سالگی كه بدون خونواده‌اش نمی‌تونه به بقاش ادامه بده. ناگزيرم از اين رفتن. با اين رفتن خيلی از امكانات و شرايط من تغيير می‌كنه، يكيش دسترسی به اينترنته و همين باعث می‌شه كه شايد نتونم ديگه بنويسم. البته می‌تونم به كافی شاپ بيام ولی نمی‌دونم آيا وضع جسمی‌ام اجازه می‌ده يا نه. شايد گه‌گاهی بيام و يه چند خطی تو بلاگم بنويسم.
با همه سختی‌هايی كه در پيش دارم، دلم روشنه كه يك روز به جمع صميمی شما برمی‌گردم، فعلاً تا اون روز همه دوستان عزيزم رو به خدای مهربون می‌سپارم.
خدا نگهدار همه تون باشه – زن رشتی

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند من‌اند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم،
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود،
هنگامی كه می‌خندم،
هنگامی كه می‌گريم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
**
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار، ناهموار.
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم
بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را
بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات
اكنون مرگ می‌تواند فراز آيد
اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام.

مارگوت بيكل

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٢


يك سئوال عمومي

دوستان خوب وبلاگ گردم ، سلام

حتما با پديده ’ وبلاگ بريدگي بيگانه نيستيد.

من هم به وبلاگ نويس هاي زيادي برخوردم كه عليرغم داشتن شوق و اشتياق ها ، موفقيت ها و ناكامي ها ، فراز و فرودهايي كه داشتند ، عمر وبلاگ نويسي آنان به چند هفته و چند ماهي بيشتر كشيده نشد و سپس نغمه خداحافظي سر دادند . البته بگذريم از يك عده قليلي كه هدفشان از اين كار ـ يعني خداحافظي ـ هدف غيراخلاقي ! ( بازارسنجي ، رياي صادقانه ! ، تن نازي و….) بوده و هست . آيا اين امر به معناي تهي شدن دستان پرتوان جوانان و نويسندگان صفحات اينترنتي است ؟ يا به معناي كاسته شدن بضاعت علمي و فكري آنان است ؟ يا…….

شما چه فكر مي كنيد ؟

آن كسي كه هر يادداشتش بالغ بر 100 نفر پاسخ دهنده داشت و هر روز پيج او مورد پيگري و مطالعه قرار مي گرفت ، چگونه ناگهان « مي برد » ؟ چگونه چنين افرادي به اين نتيجه مي رسند كه اين هم آن چيزي نيست كه آنان به دنبالش مي گشتند . ارتباط ولو محدود و از اين نوع ، اشباح كننده آن عطش ذاتي نيست كه از روز آغاز زندگي در نهادشان به وديعه نهاده شده است . آيا راه را اشتباه آمده اند يا اينكه …؟

بگذاريد با به چالش كشيدن اين موضوع ـ كه به يك اپيدمي تبديل شده ـ موضوع جديدي براي بحث داشته باشيم .

شما چگونه مي انديشيد ؟

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸٢


 

الهی ، كفی بی عزاً  ان اكون لك عبداً

چهارشنبه گذشته ، ۱۳ رجب و زاد روز برزگترين مرد تاريخ ـ مولی الموحدين حضرت علی ( ع ) بود و من از روز قبلش در بيمارستان بستری بودم

زاد روز ابرمردی كه دنيا ديگر بسان او نخواهد ديد . وارسته ای كه براحتی از زخارف پست دنيا چشم پوشيد و فرمود : دنيا در چشم من از كفش پينه بسته ام پست تر است، مگر اينكه بتوانم حقی را بوسيله آن  زنده كنم .

در اوج عظمت دنيايی ـ يعنی قدرت و حكومت ! ـ فرمود :

خدايا ! اين عزت برای من بس خواهد بود كه بتوانم بنده ای برای تو باشم !

بندگی در اوج قدرت !

اين بشر ، ثابت كرد كه می شود پا را از مرز تكاملی كه برای انسانه متصور است فراتر نهاد . ميتوان از مرز ”هلوع بودن” گذشت و فخر خداوند نزد فرشتگان گشت . آنجا كه فرمود : انی اعلم مالا تعلمون ... وتبارك الله احسن الخالقين

به اميد آنكه هر يك در مسير كمال انسانيت نلغزيم و چون او بيانديشيم . 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٢


بار سنگين مسئوليت

روزي ابوحنيفه ـ از ائمه اربعه اهل سنت ـ در مسيري مي گذشت . كودكي را ديد كه در گل فرو رفته.
برگشت و به او گفت : گوش دار تا نيافتي
كودك در پاسخ گفت : افتادن من سهل است . اگر بيافتم ، تنها خودم افتاده ام . اما تو مواظب باش كه اگر پاي تو بلغزد ، همه مسلماناني كه بدنبال تو مي آيند ، خواهند لغزيد ! و در اين صورت برخاستن همه دشوار خواهد بود

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٢


درس شيخ الرئيس

هر چند من بعد از زادروز ابوعلي سينا متولد شدم!، اما دريغم آمد كه يادي از اين نابغه دهر ننمايم
آورده اند كه شيخ روزي با كوكبه ( جمعيت ) وزارت مي گذشت . چاه كني را ديد كه در هنگام كار اين شعر را با صداي بلند مي خواند
گرامي داشتم اي نفس از آنت كه آسان بگذرد بر دل جهانت
شيخ تبسم كرد و به او گفت : الحق كه خوب نفس خود را گرامي داشته اي كه به چنين شغل پست دچارش ساخته اي
چاه كن دست از كار كشيد و رو به شيخ كرد و گفت : نان از شغل خسيس و پست مي خورم تا بار منت آقا بالاسر را نخورم

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸٢


ارتباطي جديد با همنوعان هلوع من

سلام
بعد از هفته ها مطالعه و وبلاگ گردي ،از امروز من هم وارد دنياي جديد مجاز پردازان شدم
شايد برای روزهای بعد بتوانم توضيح بيشتری از کارم را بدهم
در حال حاضر با توجه به تجربه کمی که دارم سعی می کنم شکلی به ظاهر خودم بدهم
تا بعد

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳۸٢