هلوع

اگر لینک بعضی از آدرس ها برایتان باز نشد از کوره در نروید ! و ما را به بی اطلاعی از سیستم فیلترینگ ج.ا.ا متهم نکنید ! .. شاید آن آدرس ها - تعمدا - برای آندسته از دوستانی نهاده شده باشد که اصرار دارند « هلوع » را مستند ببینند

به بهانه انتخابات !

 

هر وقت بحث انتخابات كه به ميان مياد ، يك سئوال براي خيلي ها عَلَم مي شه ! .. و اون اينه كه چكار كنند ؟ تو انتخابات شركت كنند يا نه ؟؟؟

اونهايي هم كه تحريم مي كنند ، بعضي موقع ها هم يواشكي نامزد هم معرفي مي كنند !! يا مثل نمونه اخيرش ! همين مشاركتي ها .. كه اواخر رياست جمهوري رفسنجاني ، خيلي هاشون نعره مي زدند كه :

 .. مگه مي شه قدرت رو منحصر در يك فرد و يا يك جناح دونست ؟ بابا جامعه بايد جامعه « چند صدايی » باشه .. نه اينه فقط يك صدا طنين انداز باشه .. فقط يكي حرف بزنه و بس .. .. و ديگران حق حرف زدن و راي دادن را نداشته باشن ..

يا حتي تو يك مرحله که نغمه افزايش دوران رياست جمهوري رفسنجاني پيش اومده بود ! گفته بودند :

اين مترادف با ديكتاتوري است .. قدرت بايد گردش داشته باشد تا فساد آن دامنگير جامعه نشود و .. ..

اما نمي دونم چي شد كه به بهانه رد صلاحيتشون تحصن كردند و تلويحاَ مدعي شدند كه :

اگه ما از قدرت كنار زده بشيم ، جامعه آزادمنشي و حريت خودش را از دست می ده .. پس بايد ما باشيم .. ديگه ه ه .. اه ه

تو اين زمينه بد نيست نگاهی به سوابق مشعشع برخی از اين آقايان بياندازيد ( اينجا را کليک کنيد )

خوب آدم هلوع !! اين که جوابش معلومه  .. ملا که فرش خودش رو نگفته .. مرگ هم اگه خوب باشه برای همسايه خوبه ..

نهايتاْ اينکه اگه تو انتخابات شركت نكني ، مي گن :

 .. تو اين مملكت آزادي و دموكراسي وجود نداره ..

 .. به راي مردم بها نمي دن ..

 .. شهروندان حق شركت در سرنوشت سياسي خودشون رو ندارن ..

 ( يه چيزي تو مايه هاي همون چيز هايي كه آمريكائيان دلسوز ما مي گن .. )

اگه شركت كني ، چي مي گن ؟؟

 

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳۸٢


تذکر و تذکر دهنده

سلام .

با كمي تاخير عيدهاي همگي تون رو بهتون تبريك مي گم .

و اما :

خداوند وقتي مي خواد رسالت پيامبرش رو ابلاغ كنه ، بهش مي گه :

« فَذكر انما انت مذكر »

« اي پيامبر تو متذكر و يادآور باش كه تو يادآورنده اي بيش نيستي »

( توجه داشته باشيد كه مي فرمايد تو « تذكر دهنده » و « يادآورنده اي » .. نه « تعليم دهنده » و « آموزش گر » .. چرا كه آدمي ذاتاَ نسبت به قضايايي مثل حقيقت و عدالت و آخرت و .. آگاهي و بينش دارد و وظيفه پيامبران صرفاَ يادآوري و تذكر است ، نه تعليم و آموزش . آنان آمده اند تا به ما انسانها بگويند آب نه سراب ، پستان نه پستانك . كه اگر اين تذكرات نباشد خيلي از ماها به سراب دلخوش مي كنيم و عطش دروني ما از آب محروم مي ماند و چون كودكي به پستانك بسنده مي كنيم و از پستان شيرده و حيات بخش غافل مي مانيم .. )

من هم مثل خيلي ها وقتي كه احساس مي كنم دلم زنگار گرفته ، بشدت نياز به يك صيقل را تو وجودم حس مي كنم ..

تو بين وبلاگ ها « عطر نماز » وبلاگيه كه نقش متذكر رو برام داره .. واسه همين توصيه مي كنم براي يه بار هم كه شده يه سر بهش بزنيد .. شايد شما هم مثل من اين آدرس رو تو  favorites خودتون گنجونديد تا هر از چند گاهی اون رو ببينيد .. ارزشش رو داره .. تا نظر شما چی باشه ؟

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٢


بم در چله نشست..

 سلام

يه مدت پيدام نبود !! شما بذارين به پاي مشكلات فني ! البته تو اين مدت سري به ْ هلوع  ْ مي زدم . ( هنر مي كردم ، نه ؟! ) با اين كار حداقل تونستم بفهمم كه كي نگران حال منه ! خوب شايد ۹۵٪ از اونايي كه انتظار داشتم نبودم براشون سئوال ايجاد كنه ، نه تنها ايجاد نكرد كه حتي از دور هم به نظاره دور افتادنم هم ننشستند .. !!

فعلاً از اين گله گذاري بگذريم .. هر چند محبت ها و منت هاي دوستان عزيزي چون ساراي خوش قلب ، ونوس مهربانم كه از آنسوي ساحل ها همواره عنايت خاصي به من داشته و بيدل عزيزم که من او را دلدار می دانم و يوسف و يلدا ، برادر و خواهر صميمی و نيز دختر مشرق خوش فکر و بيتاب خوش بيانم که قلباْ ارادت خاصی بدانها دارم  ..  را تا عمر دارم فراموش نخواهم كرد  ..

×××××××××××××××

.. چهل روز پيش وقتي خبر زلزله بم به گوش همه هموطنان رسيد ، غم به دل همه ايراني ها چمپاده زد .. هر كس هم يه جورايي واكنش نشون داد .. عده اي سعي كردند بدنبال مسبب يا مسببين ! واقعه بگردند تا محكومش كنند ، بد و بيراه بگن ، فحش نثارش كنند و از اين جور چيزا  !!

حتي يه روز از وبلاگ يه دوستي كه گه گاهي سري به ما مي زنه ، به وبلاگي راه پيدا كردم كه بدنبال سازماندهي اجتماعي ! و كشف مسببين واقعه بود .. البته يه خورده هم كم ظرفيت بود .. يعني عليرغم اعتقاد به ْ جامعه چند صدايي ْ فقط دوست داشت صداي خودش يا صدايي همنواي با صداي خودش را بشنود !! چرا اين را مي گم ؟ چون از ديدن يادداشت هاي من بر نمي تافت و به حذف اونها اقدام مي كرد !!؟

يادم مي ياد يه بار براش نوشتم :

" اگه نظام ۱۸ تير ۷۸  كوتاه ميامد و امورات را واگذار مي كرد ، ديگه الان كاسه كوزه ها سرش نمي شكست و .. "

××××××××××××××××

چه بسا بمي هايي كه شب زلزله ، بدور از هر جايي ، بدلايلي از بم خارج شدند و زنده موندند .. و چه بسا انسانهايي كه اصلاً بمي نبودن و اون شب به خاطر دعوت به عروسي يا .. وارد بم شدند و در پنجه مرگ گرفتار شدند ..

ناخودآگاه ياد اين داستان افتادم كه شايد اون رو شنيده باشيد :

روزي حضرت سليمان با اصحابش نشسته بودند كه حضرت عزرائيل با اعوانش وارد شدند .. حضرت عزرائيل به محضي كه وارد شد ، نگاه غضبناكي به يكي از ياران سليمان كرد ! او كه از نگاههاي عزرائيل برآشفته بود به نزد سليمان آمد و گفت : يا سليمان ! ملك الموت با بد هيبتي به من نگاه کرد .. نكند قصد جان مرا كرده .. يا سليمان ! تو كه بر همه قواي طبيعت مسخري ، به باد امر كن كه مرا به يك نقطه دوري چون هندوستان ببرد تا از تيررس غضب عزرائيل در امان باشم .. حضرت هم به باد امر كرد تا او را به هندوستان بردند ... سپس سليمان علت نگاههاي غضب آلود عزرائيل را جويا شد . در پاسخ عزرائيل عرض كرد : هنگامي كه بر مجلس شما وارد شدم و فلاني را در اينجا ديدم ، تعجب كردم ! چرا كه در لوح او نوشته شده بود كه در دقايقي ديگر جان او را در هندوستان بگيرم ! .. و حال آنكه او اينجا بود .. با خود انديشيدم كه او چگونه خواهد توانست اين راه طولاني را ظرف چند دقيقه طي كند .. اما از آنجايي كه وعده خدا حق است ، شما وسيله اي گشتيد تا به خواست خودش ، او به هندوستان برسد .. و به محض آنكه به هندوستان رسيد ، ملكي را مامور ستادن جانش كردم و در دم جانش را گرفت ..

×××××××××××××××

.. .. و اذا جا’ اجلهم لايستقدمون و لا يستاخرون .. ..

و هنگامي كه اجل قومي فرا رسد ، ذره اي پس و پيش نخواهد بود

×××××××××××××××××

.. .. و يدرككم الموت ولو كنتم في بروج مشيده .. ..

و مرگ شما را فرا خواهد گرفت ، ولو اينكه در كاخ هاي مستحكم قرار گرفته باشيد

  
نویسنده : یوسف ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٢